خداوندا من امروز را به نامت / کنم آغاز و گویم آن عطایت
سلام . می دونم که یک زره وزن بندی اش نا منظمه ولی بازهم شعر هست.
ای دوست به یاد کربلا دل ها دگرگون می شوند / وز یاد آن طفل صغر یاران جگر خون می شوند
ای صاحبا بر خود مکش این جور غم را هر طرف / چون تو دگر جا هم روی باز هم دلت خون می شود
از یادگار کربلا من مانده ام با سیل غم / پس تو ببین این یادگار هرشب چه دلخون می شود
من دیده ام با چشم خود آن سیل خوناب روان / چونکه به هر سو بنگری باز هم دلت خون می شود
پس تو بدان ای کاروان این گفته را آب روان / چون وقت فردا آیدت دیگری مگو چون می شود
برچسب:
نویسنده: آرمان بهرامی